|
من و سنجاقک هایم را ستاره ها باور دارند
|
سر سپرده که باشی دلت، دل دل می کند. همیشه منتظری...
چشمهایت پیراهن همه را می پاید، رنگ تمام آینه ها می شوی و .....هیچ!
نگفتم دل نبند؟ با کفشهایت روی خواب عروسکها راه نرو....
ردپایت روی چشمهایشان می ماند
سرسپرده که باشی چشمت،چشمک می زند
انگشت هایت جامدادی تمام کلمه ها می شود و
یادمی گیری آب هم گاهی تلخ است
نگفتم کاغذهایت را حراج نکن؟
گاهی وقتها نقاشی روی خطوطش حالی به حالی ات می کند
نگفتم یاد بگیر تصویر هر کسی را نکشی!؟
تابلو نسازی از این همه نوشته!
هرکه بخواند می فهمد تو طرح زده ای از اویی که....
شب مرده که باشی، ستاره ها تو را با اشکهایت اشتباه می گیرند...
نگفتم عاشق نشو؟
+حالم گرفته است بدجووووور!
+خدایا تو که دوسم داری؟

ریما جان تولدت بنفش![]()

تمامش کن...تو که نیستی.....
نمی خواهم میان دلزدگی مشت مشت خاطره پاهایم را سست کنم
من نه بدون تو میمیرم ونه شب بیداری هایم را بیدارم
من خواب عروسکهایی را دیدم که روسپی خیابانی شدند
که من و تو را خوب می شناخت....
می خواهم چشمهایم را عادت دهم به ندیدنت....
عجیب به عادت کردن عادت کرده ام
+دلم یه مشت زندگی می خواد...بریزم تو جیبم و هی از جیبم درش بیارم و ذوقشو بکنم
+تازگی ها بی خودی شادم.....:-)

شکوفه که می شوی حسرت مشت مشت سیب را روی درختها می گذاری
باور کن همین بهاری که همه می گویند، روی پیراهن تو نفس نفس میکند
ببین! حتی دنیا شیشه هایش را گذاشته لب پنجره ای که تو لب ترکرده بودی
فقط اینجا یکی دوجین فاصله عطرت را پر کرده اند
بهار هم که باشد من مصلوبم به جاده هایی که طعم قدمهایت را گل کرده اند
من مصلوبم به نبودنهایی که به عقربه های ساعتم گره خورده اند!
بهار هم که باشد اینجا مزه ی تلخ "بی تو" بدجور سبز می کند!

خسته ام کردی از بس نگاهت را دوختی
خسته ام کردی از بس نگفتنی هایت را لب جاده هایی گذاشتی که
من هر روز عبور می کنم
من دستم را بلند کردم و تک تک سنجاقک هایم را بدرقه کردم
من آسمان را گذاشتم توی شیشه ی کوچک
حتی اطلسی ها را به قیمت تنشان فروختم
من خسته شدم از خوابیدن ساعتت روی یک قرار ملاقات توهمی
من خسته شدم از نگاه کردن به کفشهایی که یادشان رفته
جلو بروند
باور کن یک مشت ردپای تکراری دلیل تنهایی ات نیست...
شاید کسی آخر همین ردپاها منتظر توست....خسته اش نکن!
+ سنجاقک نوشت: باید یه تصمیم بگیرم...سخته! بنظرت می تونم؟؟ خدایا با توام!
وقت هایی هست که دوستش نداری...گرچه دروغ می گویی
وقت هایی هست که لذت بودنش را نه حس می کنی و نه
پشت پلک غصه هایت صدایش را می شنوی
آنقدر نبودنش را حس کردم که تمام شدم
از همه ی کلمه هایی که خطابش کردم بیزار شدم
وقت هایی بود که می خواستمش...حتی
ستاره ها را فرستاده بود دنبالش
حتی ماه را گروگان گرفتم...اما...نبود
من خیس یک تردیدم
+ سنجاقک نوشت: مخاطب من خدا است! اگه کسی دیدش بهش بگه بیاد و بخونه...منتظر سنجاقک شدنش هستم!
+ سنجاقک نوشت: اتفاق بدی نیفتاده که اینجوری نوشتم....چند وقته خدا رو گم کردم...شایدم اون منو گم کرده!

کسی خواست برایم "امروز" ها را زیبا کند....
یک روز برفی که هیچ برفی ندارد
نمی دانم هنوز اشکهایی که ریختم
بغض هایی که کردم
هدیه های تولدم هستند یا بوسه هایی که....
بگذریم...
امروز ۲۱ سالگی ام تمام شد!
+ سنجاقک نوشت:روز تولدم رو اصلا دوست ندارم...
+ سنجاقک نوشت: من عاشق برفم اما الان داره بارون میاد!چه بد!

هرچه ناخنهایم را با ستاره ها آشنا کردم
هنوز هم میان لکنت یک مشت شب
میان خط فاصله بین سه حرف
ر و ز
مانده ام!
نه بلدم شبنم ها را تسبیح کنم و ذکر بگویم
نه بلدم با یک حرف آفتاب را عاشق کنم
من فقط یاد گرفته ام تک تک نفسهایم را بشمارم
من فقط یاد گرفته ام عاشق چشمک آفتاب گردانی بشوم
که این روزها میان باغچه رشد کرده
عاشق عشق بازی دستهایم با خودکار
من فقط یاد گرفته ام کاغذهایم را قلقلک بدهم و
قهقه ی کلمه هایم را جمله کنم
یادگرفته ام نفس بکشم...نگاه کنم...بنویسم!

+ سنجاقک نوشت: یه حس قشنگ دارم...
آنقدر به انگشتهایم مداد رنگی خورانده ام که سیر سیر شده اند
من با تمام اطلسی ها قهر کردم....
حتی سنجاقک ها را به اتاقم راه نمی دهم
نشسته ام و خلاصه وار تمام تقویمم را خط خطی می کنم
نه من خون بهای هرزگی کاغذهایم هستم
و نه خدا جواب دعاهای مسخره ام را می دهد
من اینجا یک مشت اشک دارم که کسی حاضر نیست پاکشان کند
+ سنجاقک نوشت : بعضی وقتا دلم می خواد با خدا قهر کنم!

تو در زنبق نشین همین حوالی خانه داری
و مرا به یک فنجان از لبانت دعوت کرده ای
من و تو ساعت ها پشت سرهم کنار ماهی ها
نشسته ایم و هر کدام را رنگ میزنیم و می فروشیم
من و تو می خواهیم با یک بغل آسمان ستاره ها را بخریم
من و تو تازه یادگرفته ایم "باشیم"
مرا به یک آغوش از خودت دعوت می کنی؟
